![]() |
![]() |
|
|
نه از زمانه ملولم نه از جهان سیرم ولی اگر تو بگویی بمیر می میرم ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش ای مرا با شور شعر آمیخته این همه آتش به شعرم ریخته ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم ز آلودگی ها کرده پاک ای دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمانت خورده بر چشمان من ای طپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من چون تب شعرم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی
اگه فکر میکنی رفتنت باعث شکستنم میشه اگر فکر میکنی از پس رفتنت اشک میریزم اگر فکر میکنی که با نبودنت لحظه هایم خالی میشه اگر فکر میکنی که هر لحظه دلم برای بوسه هایت تنگ میشه اگر فکر میکنی بدون تو می میرم بسیار درست فکر کرده ای خوب تو که میدانی نبودنت را تاب نمی آورم پس بمان
دل بریدم از تمام زندگی در تو گم گشتم به نام زندگی با تو بودن شد برایم هر نفس معنی ناب کلام زندگی وقتی تو چشمات نگاه می کنم حالم ازت بهم می خوره ولی تو فکر می کنی من احساس می کنم با تمام وجود دوستت دارم خيلی مسخرست وقتی بهت می گم دوستت دارم تو فکر می کنی معنيش اينه که انقدر بهت اطمينان دارم که مهمترين رازم رو بهت می گم اما اشتباه می کنی وقتی بهت می گم دوستت دارم واسه اينه که می خوام دستت بندازم ولی تو فکر می کنی من دلم می خواد با ذره ذره وجودت عشقم رو حس کنی ولی کدوم عشق؟ و اينو بدون اگه يه روز بری از خوشحالی پر در ميارم اما نمی دونم چرا تو فکر می کنی من بدون تو ميمرم حالا لطفا يک بار ديگه اينو از اول يک خط در ميان بخون احساس واقعی من اينه
همیشه فکر میکنم که آفریده این خدا تموم عشق عالمو برای عشق ما دو تا
اینم یه عکس از خودت
البته زیبایی این عکس یک هزارم زیبایی یک انگشت تو هم نیست
خیلی دوست دارم صبا عاشق تو حامد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 9:57 توسط h.r.m |
|
|
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد ما به قربان تو رفتیم و همآنجا ماندیم با صداقت ، یکدلی و یکرنگی میگویم که خیلی دوستت دارم آری اینبار خیلی بیشتر ازهمیشه دوستت دارم عزیزم.... دوستت دارم برای تو کم است ، خیلی خیلی تو را دوست میدارم ! تا آخرین لحظه زندگی ام به تا وفادار خواهم بود و قدر تو را خواهم دانست . به تو که تنها امید منی و به تو که امید هایم را دوباره زنده کردی افتخار میکنم با آمدنت رویاهایی که حتی تصور آن در خواب نیز برایم دشوار بود به حقیقت تبدیل شدند و منی که تنهایی در جاده های خسته و خالی هیچ امیدی برای رسیدن به پایان جاده نداشتم به مقصدم که همان قلب مهربان و عاشق تو بود رسیدم..... عزیزم! ای فرشته نجات این قلب شکسته من ،
خیلی دوستت دارم
آب دريايي كه نشد قطره اي از وجود تو
هر کس که گفت از بهر تو مرد دروغ گفت من راست گفته ام که از برای تو زنده ام
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
من کلبه خوشبختی تو را با گلهای شوقم فرش خواهم کرد وبرایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین دیوانه ات هستم مراقب روانی انگشتانت لطافت روح مهربانت دردهای نگفته سازت درهای بسته خلوتت وفایت زمزمه های تنهائیت غصه های ارغوانیت و مخصوصا اسم قشنگت باش در انتظار درانتظار نگذاشتنت کسی که امسال بهار را بیشتر از همیشه دوست داشت حامد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:32 توسط h.r.m |
|
|
روزهایی که بی تو می گذرد گر چه به یاد توست ثانیه هاش آرزو باز می کشد فریاد !در کنار تو می گذشت ای کاش می نویسم از قلب مهربانت . از آن احساس پاکت می نویسم از عشق چون خیلی آن مهر و محبتت در اعماق دلم نشسته است می نویسم از چشمهای زیبایت ،از اسم پر معنایت ، از صدای زیبایت ، از نگاه پر از عشقت با صداقت می نویسم نخسیتن عشقم تویی ، و با یکدلی می نویسم که با تو تا آخرین لحظه خواهم ماند با چشمان خیس مینویسم که خیلی مهرت در دلم نشسته است و با بغض می نویسم که مرا تنها نگذار عزیزم می نویسم از ستاره ای مانند تو که در آسمان تیره و تار قلبم نشست و شب بی نورم را پر از روشنایی کرد از نام زیبایت نوشتم و کتابم بهترین کتاب زندگی شد و منی که همان نویسنده آن نام زیبایت شدم بهترین شاعر دنیا شدم چون نام زیبایت آن حس زیبای عاشقی را در خون من جاری می سازد
تویی همان آغاز نمایان شدن مهتاب آسمان تیره و تار دلتنگی های من! پس تا آخرین نفس می نویسم از تو که محشری ، و مانند تو کسی در این دنیا نیست عزیزم
ای قبله من خاک در خانه توبی منت می مستم ز پیمانه توای قبله من خاک در خانه تودر دام توام بی زحمت دانه تومن خسته و بیمارم درمان منی شور شعر و آوازی در جان منی ای تو هوای هر نفسعشق تو می ورزم و بسدل کنده ام از همه کس پناه من تویی و بستا در دل تو زنده اماز عالمی دی کنده ام در تو رها گشتن خوش استدر تو فنا گشتن خوش استای قبله من خاک در خانه توبی منت می مستم ز پیمانه توای قبله من خاک در خانه تودر دام توام بی زحمت دانه تو تو یی تویی بهانه امشاعر هر ترانه ام شعله شوریدگی ام تو یی تویی زبانه امبر جان من آتش بزن ای عشق من ای عشق من باید تو باشی آتشم تا تن در این آتش کشممن تو شوم در قصه هاتا من بسوزاند مرا بی مرگ از تو مردن استاین معنی عشق من است
همیشگی ترین دیوونه و ابدی ترین عاشقت حامد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:0 توسط h.r.m |
|
|
من که باور ندارم اون همه آرزو مرد حرفهای ما هنوز ناتما م
تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی: پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود!!!
تقدیم به صبا : (خطم خوب نیست میدونم ولی اینم میدونم که زیباترین چشمهای دنیا قراره این شعرهارو بخونه پس جای نگرانی نیست چشمهای تو آنقدر زیباست که زشتی ها را نمیبیند)
دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تورا دوست نمیدارد کسی که تو را دوست میدارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری واو هم تو را دوست دارد به رسم و آیین به هم نمی رسند و این رنج است دوستت دارم بی نهایت با صداقت تا قیامت حامد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 8:12 توسط h.r.m |
|
|
رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟ رفتی اما خیلی زود رفتی . بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته! می دانستم می روی اما نه به این زودی! خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش! خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون. خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق. خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون. تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟ افسوس که گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت… تنها خاطره های تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است. با رفتنت همه چیز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. دیگر امیدی به زندگی نیست. آروزهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدارنشدنی شدند. رفتی بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی! مثل یک پرستو رفتی ، پرستویی که یک لحظه سفر میکند ، سفر به شهر خوشبختی میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی! حالا سفر کن به همان شهر خوشبختی ها ! من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند. خوشبختی را در چهره ات می بینم . اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ نمی دانم که آیا می دانی بعد از تو من شکسته ترینم ؟ آری بدان که بعد از تو من بدبخت ترینم..... نمی دانم چگونه باید با تو باشم ، چگونه باید راز دلت را بیابم ، و چگونه باید لحظه های عاشقی را سپری کنم اما بدان که من داناترینم... نمی دانم که آیا میدانی بعد از سفر کردنت ، همه لحظه های زندگی من سرد و بی حوصله می شود ؟ آری بدان که من در آن زمان تنهاترینم ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:47 توسط h.r.m |
|
|
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سرنوشت!
این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به آرزوی خود! چه زیباست لحظه ای که سرنوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد ! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ...
و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد؟ ای سرنوشت تودیگر سر به سر این دل بی طاقت ما نگذار و بگذار بعد از این همه غم و غصه
و اینهمه انتظار به آنچه که میخواهیم برسیم و عاقبت همدیگر را در آغوش خود بفشاریم! این سوی زندگی دو چشم خیس است و یک دنیا آرزو در دل ،
آن سوی زندگی یک سرنوشت است و یک عالم بی خیالی! ما را رها کن از این انتظار تلخ ای سرنوشت! این داستان عاشقی مان را میتوان در قصه ها نوشت ... داستانی برای عاشقان ، برای انان که میخواهند عشق را تجربه کنند...
و بدانند یک عاشق چرا مجنون است و یک معشوق را گریان است! آری سرنوشت آنها همین است !!! غم و غصه در لحظه های عاشقی و آخر سر یا خوشحالی یا گریه و زاری!!!! یه بغض تلخ و سنگین ، یه قطره اشک تنها شکستن بغض من کار ساده ی نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:37 توسط h.r.m |
|
|
کاش فقط یک لحظه دنیا مال من بود ،
این عشق تو سرپناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...
بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!
بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست....
چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!
وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...
باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد آن لحظه
همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی
ای وای از فردا... و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد
آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست
نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته
این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز! این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است
بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد
آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 7:25 توسط h.r.m |
|
|
همدم من در این طوفان دریایی ، عشق من در اوج سفیدی ابرهایی ، همزبان این دل تنهایی ، همسفر من در میان جاده و صحرایی ، زیباترین نام در میان همه اسمهایی ، قشنگترین چهره در میان همه چهره هایی چون تو صبایی ای خورشید من کاش غروب عاشقی فرا رسد تا زمانی که به پشت کوه ها می روی و به زمین نزدیک می شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم ، ای خورشید من غروبها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری ، سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی و سلامی عاشقانه به من میکنی ، ای خورشید من از ظهر های تابستان نفرت دارم چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ از راه دور تو را میپرستم ای قبله امید من از راه دور به تو عشق میورزم تا دیگر این فاصله را احساس نکنی عزیزم از راه دوردرد دل هایم را به تو میگویم و تو را در آغوش محبت های خود میفشارم آری از همین راه دور میتوان دست در دست هم گذاشت و در کنار هم قدم زد به خواب عاشقی میروم تا این رویا برایم زنده شود عزیزم از همین راه دور تو را میپرستم از همین راه دور تو را میبوسم و می گویم که خیلی دوستت دارم عزیزم از همین راه دور به یاد تو خو اهم بود در همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم می بینم خاطره های صدایت را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمی گذارم که آرزوی لحظه دیدارمان از هم دور شود این فاصله ها را با محبت و عشقم از بین میبرم و کاری میکنم که همیشه احساس کنی که در کنار منی یک راه دور یک دنیا عشق محبت و پاکی این راه دور قلب هایمان را در همه لحظه ها در کنار هم نگه داشته است چون همیشه به یاد توام و همیشه آرزو میکنم که لحظه دیدارمان فرا رسد ثانیه ها را لحظه به لحظه میشمارم و شب و روز را با یاد تو و به عشق به تو سپری میکنم آری لحظه دیدار نزدیک است یک خواب عاشقانه خواب با هم بودنمان خواب دست گذاشتن در دستان هم خواب نگاه به چشمان هم یک طلوع دیگر و یک روز پر از خاطره روزی که لحظه به لحظه آن به یاد همیم و این است یک فاصله عاشقانه میگذرد لحظه های پر از عشق و فرا خواهد رسید حقیقت شیرین دیدارمان از همین راه دور میتوان عاشق بود و از همین راه دور نیز میشود همدیگر را همیشه در کنار هم حس کرد نازنینم پس تو آرام زندگی کن و من بیشتر از همیشه عاشقم نازنینم چون این راه دور خیلی مقدس است و پایان راه.....
می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم.... می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است ..... ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من ،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…! تو برایم از همه زیبایی های دنیا زیباتری و از همه مردمان دنیا عزیزتری! امیدوارم نورت را از من دریغ نکنی که من به تو محتاجم مثل ظلمت به روشنی کسی که هم بی تو میمیرد هم برای تو حامد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 1:50 توسط h.r.m |
|
|
برای تنها صبای زندگیم که مرا به بندگی قبول کرد(تقدیم به صبای خوبم) دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم بر سر بالینت امشب از غم فردا بسوزم دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روی ماهت تا شوم پروانه از شوق تو بی پروا بسوزم دوست دارم ماه باشم تا سحر ییدار باشم تا چو مشعل بر سر راهت در این صحرا بسوزم دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگیرم تا ز مهر آتشینت ای گل زیبا بسوزم دوست دارم خادمت باشم کنم دربانیت را جان نهم در بوته عشقت شها یکجا بسوزم دوست دارم کام عطشان تو را سیراب سازم گرچه خود از تشنه کامی بر لب دریا بسوزم دوست دارم اشک ریزم تا مگر از اشک چشمم تو شو ی سیراب و من خود جای آن لبها بسوزم
اینم همون شعر که دوسش داری ببخشید که قشنگ نشد ولی با اسم زیبای تو تزئینش کردم ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ میگذرد لحظه ها ، لحظه های بی تو بودن ، ثانیه هایی که خیلی کند میگذرد ! کاش خزان بی عاطفه دلم به پایان رسد.. کسی که بهر تو نمرد چون از عشق تو زنده ماند حامد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 1:22 توسط h.r.m |
|
|
هر كس هم رزمي هم خشمي هم رنجي دارد هر كسي هم بزمي هم دستي هم گنجي دارد آن كه با تو با تو هم رزم است مي خواهد با تو پيروز شود بر دشمن آن كه با تو با تو هم خشم است مي خواهد با تو فرياد كند حق با ماست آن كه با تو هم رنج است ميداند چه كس رنج تو را ميخواهد آن كه اما نيستي هم بزمش خون تورا مي نوشد آن كه اما نيستي هم دستش پشت پا ميزندت تا بيفتي از پا تا بالا دست بماند آن كه اما نيستي هم گنجش آن كه اما نيستي هم گنجش مي گويد گنج تو گنج من است آن كه هم گنج تو مي باشد اما ميپرسد رنج تو گنج چه كس بايد باشد جز تو رنج ما گنج كه مي بايد باشد جز ما هر برادر تني كه گرسنه نيست با تو كه گرسنه اي با تو كه گرسنه اي خسم خانگي است هر غريبه گرسنه اي با گرسنه ها ولي برادر است تو سلاحي خواهي ساخت از غرور و كينه به هم رزمت خواهي گفت: رزممان پاينده خشممان سوزنده گنجمان آينده {منظورم از گرسنه يه مثاله نه دقيقا معني كلمه گرسنه}
عصر ما عصري است كه فرصتي شورانگيز است تماشاي محكومي كه بر دار كنند عصر كثيف ترين دندانها در خنده اي و سينه بر انگيزترين ناله ها در نوميدي عصري كه دست ها سرنوشت را نمي سازد و اراده به جائيت نميرساند عصري كه ضمان خوشبختي تو پول چاپي است كه به جيب ميزني چه حلال و چه حرام
چشم من بارانيست قلب من غمگين است در دلم نام تو را مي خوانم نفسم پر آه است صورتم يخ زده از سردي بي رحمي ها گل باغ دل من پژمردست شام من بي سحر است به سراغ دل من كس نخواهد آمد و هواي دل من بارانيست اشك در چشم ترم جوشيدست در دلم نام تو را مي خوانم
يادته ديروز و فردا با هم دست به يکي کردند . ديروز با خاطراتش مرا فريب داد فردا نيز با وعده هايش مرا خواب کرد .وقتي چشم گشودم امروز نيز گذشته بود دوستون دارم بیشتر از دیروز کمتر از فردا حامد |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 6:31 توسط h.r.m |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق(گل یخ) بی تو تنهام غروب ممنوع! نازنین ترین سه تا دوست صمیمی و خوشگل که بدون هم می میرن!!! منم مثل شما یه عاشقم فریادهای بی صدا آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
| پیوندها |
|
بلاگفا |
|
RSS
|